تبليغاتX
Magenta
جمعه 1389/05/29

قبل ها

اول دوم دبستان که بودم تنها شعری رو که حفظ بودم شعر بعدهای فروغ بود.

مامانم همیشه دعوام می کرد وقتی می خوندمش.

یادش بخیر

جمعه 1389/05/29

احساس قیچی ای

یه قیچی کوچیک گرفتم٬ سرش یه کاور داره٬ فکر کنم واسه بچه هاس.
کاورشو که میذاری روش دیگه نمیشه قیچی رو باز کرد.
هیچجوری نمیشه ازش استفاده کرد٬ مگر اینکه اون کاورو برداری.

احساس اون قیچی رو دارم.

پنجشنبه 1389/05/28

هنوز هستند آدمهایی که نمی فهمند.

شنبه 1389/05/23

من بی نظیرم.

با اینکه دماغم عملی نیست و قدم بلند نیست٬
و اون شکلی که دوس دارم نیستم.
لجبازم و غیر منطقی و  گاهی اعصاب خورد کن.
و این روزام کارم خوردن و خوابیدنِ.

پنجشنبه 1389/05/21

از ژست بیرون آوردن کمربند خوشم میاد.

چهارشنبه 1389/05/20

می خوام توی زندگی بعدیم یه ساز بشم.
تو هم یه نوازنده.

چهارشنبه 1389/05/13

درک نمی کنم مادرهایی رو که یه مادرو به خاطر عشقش به بچه اش اینجوری سرزنش می کنن.

هیچکدوم از این اتفاق ها رو هم درک نمی کنم.

یکشنبه 1389/05/10

وقتی 7  8 سالم بود تو حیاط یه خونه ی بزرگ قدیمی یه سیب خورده بودم که طعمشو هنوز یادم بود.
امشب یکی دیگه از اونا خوردم.
یه لحظه احساس 7 سالگی داشتم.
فوق العاده بود.

یکشنبه 1389/05/10

چه حالی بده ۵ شهریور هوا ابری باشه.
جمعییتی ذوق مرگ میشن.

شنبه 1389/05/09

فقط همین

من فقط میخوام هرچیزی توی دنیا رو امتحان کنم.
و به تنها چیزی که نیاز ندارم قضاوت دیگرانه.

 

جمعه 1389/05/08

بچه ها چند روز پیش رفته بودن دانشگاه.
بابا زرین هم اونجا بوده.


دلم برای دانشگاهمون با تمام اسمایی که واسش گذاشتن تنگ شده.

پنجشنبه 1389/05/07

تنها نقطه ی آروم ذهنم٬ تویی.

پنجشنبه 1389/05/07

سیگار

نمی دونم از ژستش خوشم میاد یا حسش.

پنجشنبه 1389/05/07

دستهایمان.

غروب بود، من زل زده بودم به پشت دستهایش.
هر دو وحشت کرده بودیم.
بس که نزدیک شده بودیم به هم.
بس که معصومیت ریخته بود آنجا، پشت دست ها.
بعد،
من با انگشت اشاره، خطی فرضی و مورب
درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راستش کشیدم ،
و به او گفتم که
   عمیقا دوستش دارم.

دویدن در میدان مین ـ مصطفی مستور


قبل از این، تنها ، به معاشقه ی دو دست ایمان داشتم. دست های من و تو.

چهارشنبه 1389/04/23

گوشیمو میذارم رو سایلنت و زل می زنم بهش.
چشمک زدنش حس خوبی بهم میده.

جمعه 1389/04/18

 

کاملا مطمئن شدم که دیگه نمی خوام اینجا بنوبسم.

جمعه 1389/04/18

حواسم هست و میمیرم٬ حواست نیست.

 

جمعه 1389/04/18

یه جاهایی هست که آدم خیلی دوسشون داره٬ ولی اونجاها احساس راحتی نمی کنه.

یه جاهایی مثل وبلاگم.
مثل اتاقم٬ که اصلا شبیه اتاق قلبیم نیست.
مثل بعضی وقتایِ خونه.

مثل ایران.

سه شنبه 1389/04/15

از بلاگفا بدم مياد!
احساس عذاب وجدان مي كنم.

چهارشنبه 1389/04/09

از تحصیل فارغ شدم.

دوشنبه 1389/03/31

آدمي هستم به شدت نفرت انگيز.
مخصوصا وقتي اعصاب خورديام و سر مامانم خالي مي كنم.

اَه.

دوشنبه 1389/03/31

خفگي هم منو احساس مي كنه !‌
:دي

دوشنبه 1389/03/31

احساس خفگي ميكنم

یکشنبه 1389/03/30

ديشب فهميدم

1 = 1 + 1

یکشنبه 1389/03/30

يه جوري عشقو توصيف كرد كه زدم زير گريه.
مث آخر ِ فيلماي هندي.

جمعه 1389/03/28

آرزو هم چيزه خوبيه ها !

پنجشنبه 1389/03/27

5 دقيقه اي طرحمو مي زنما ولي 40 دقيقه طول مي كشه كه با تيغ تميز كنم كثيف كاري هاشو.
يعني من تيغو يه ثانيه بكشم رو دستم همه كارام تموم ميشن يهويي.
چه حالي بده.
.


چهارشنبه 1389/03/26

دلم يه كم از اون تنهايي هام ميخواد.

چهارشنبه 1389/03/26

پيسي

و اما امروز به كاربرد مهم پيستوله در زندگي بشر پي بردم.

چهارشنبه 1389/03/26

آدمي هستم كه چِرت زياد ميگم

تا يه چيزي ميگي، ميگن : مي فهمم، منم اين دورانو گذروندم.
چرت مي گن ها !

ديروز به يكي گفتم مي فهممش.