جمعه 1389/05/29
اول دوم دبستان که بودم تنها شعری رو که حفظ بودم شعر
بعدهای فروغ بود.
مامانم همیشه دعوام می کرد وقتی می خوندمش.
یادش بخیر
+ نوشته شده در جمعه 1389/05/29ساعت 18:26 توسط Magenta
جمعه 1389/05/29
یه قیچی کوچیک گرفتم٬ سرش یه کاور داره٬ فکر کنم واسه بچه هاس.
کاورشو که میذاری روش دیگه نمیشه قیچی رو باز کرد.
هیچجوری نمیشه ازش استفاده کرد٬ مگر اینکه اون کاورو برداری.
احساس اون قیچی رو دارم.
+ نوشته شده در جمعه 1389/05/29ساعت 18:15 توسط Magenta
پنجشنبه 1389/05/28
هنوز هستند آدمهایی که نمی فهمند.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/28ساعت 1:57 توسط Magenta
شنبه 1389/05/23
من
بی نظیرم.
با اینکه دماغم عملی نیست و قدم بلند نیست٬
و اون شکلی که دوس دارم نیستم.
لجبازم و غیر منطقی و گاهی اعصاب خورد کن.
و این روزام کارم خوردن و خوابیدنِ.
+ نوشته شده در شنبه 1389/05/23ساعت 2:28 توسط Magenta
پنجشنبه 1389/05/21
از ژست بیرون آوردن کمربند خوشم میاد.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/21ساعت 18:8 توسط Magenta
چهارشنبه 1389/05/20
می خوام توی زندگی بعدیم یه ساز بشم.
تو هم یه نوازنده.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/05/20ساعت 0:28 توسط Magenta
چهارشنبه 1389/05/13
درک نمی کنم مادرهایی رو که یه مادرو به خاطر عشقش به بچه اش اینجوری سرزنش می کنن.
هیچکدوم از این اتفاق ها رو هم درک نمی کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/05/13ساعت 1:4 توسط Magenta
یکشنبه 1389/05/10
وقتی 7 8 سالم بود تو حیاط یه خونه ی بزرگ قدیمی یه سیب خورده بودم که طعمشو هنوز یادم بود.
امشب یکی دیگه از اونا خوردم.
یه لحظه احساس 7 سالگی داشتم.
فوق العاده بود.
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/05/10ساعت 23:20 توسط Magenta
یکشنبه 1389/05/10
چه حالی بده ۵ شهریور هوا ابری باشه.
جمعییتی ذوق مرگ میشن.
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/05/10ساعت 13:20 توسط Magenta
شنبه 1389/05/09
من فقط میخوام هرچیزی توی دنیا رو امتحان کنم.
و به تنها چیزی که نیاز ندارم قضاوت دیگرانه.
+ نوشته شده در شنبه 1389/05/09ساعت 1:15 توسط Magenta
جمعه 1389/05/08
بچه ها چند روز پیش رفته بودن دانشگاه.
بابا زرین هم اونجا بوده.
دلم برای دانشگاهمون با تمام اسمایی که واسش گذاشتن تنگ شده.
+ نوشته شده در جمعه 1389/05/08ساعت 1:15 توسط Magenta
پنجشنبه 1389/05/07
تنها نقطه ی آروم ذهنم٬ تویی.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/07ساعت 1:21 توسط Magenta
پنجشنبه 1389/05/07
نمی دونم از ژستش خوشم میاد یا حسش.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/07ساعت 1:21 توسط Magenta
پنجشنبه 1389/05/07
غروب بود، من زل زده بودم به پشت دستهایش.
هر دو وحشت کرده بودیم.
بس که نزدیک شده بودیم به هم.
بس که معصومیت ریخته بود آنجا، پشت دست ها.
بعد،
من با انگشت اشاره، خطی فرضی و مورب
درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راستش کشیدم ،
و به او گفتم که
عمیقا دوستش دارم.
دویدن در میدان مین ـ مصطفی مستور
قبل از این، تنها ، به معاشقه ی دو دست ایمان داشتم. دست های من و تو.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/07ساعت 1:20 توسط Magenta
چهارشنبه 1389/04/23
گوشیمو میذارم رو سایلنت و زل می زنم بهش.
چشمک زدنش حس خوبی بهم میده.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/04/23ساعت 0:6 توسط Magenta
جمعه 1389/04/18
کاملا مطمئن شدم که دیگه نمی خوام اینجا بنوبسم.
+ نوشته شده در جمعه 1389/04/18ساعت 2:24 توسط Magenta
جمعه 1389/04/18
حواسم هست و میمیرم٬ حواست نیست.
+ نوشته شده در جمعه 1389/04/18ساعت 2:23 توسط Magenta
جمعه 1389/04/18
یه جاهایی هست که آدم خیلی دوسشون داره٬ ولی اونجاها احساس راحتی نمی کنه.
یه جاهایی مثل وبلاگم.
مثل اتاقم٬ که اصلا شبیه اتاق قلبیم نیست.
مثل بعضی وقتایِ خونه.
مثل ایران.
+ نوشته شده در جمعه 1389/04/18ساعت 0:55 توسط Magenta
سه شنبه 1389/04/15
از بلاگفا بدم مياد!
احساس عذاب وجدان مي كنم.
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/04/15ساعت 21:0 توسط Magenta
چهارشنبه 1389/04/09
از تحصیل فارغ شدم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/04/09ساعت 15:4 توسط Magenta
دوشنبه 1389/03/31
آدمي هستم به شدت نفرت انگيز.
مخصوصا وقتي اعصاب خورديام و سر مامانم خالي مي كنم.
اَه.
+ نوشته شده در دوشنبه 1389/03/31ساعت 23:6 توسط Magenta
دوشنبه 1389/03/31
خفگي هم منو احساس مي كنه !
:دي
+ نوشته شده در دوشنبه 1389/03/31ساعت 11:56 توسط Magenta
دوشنبه 1389/03/31
احساس خفگي ميكنم
+ نوشته شده در دوشنبه 1389/03/31ساعت 0:0 توسط Magenta
یکشنبه 1389/03/30
1 = 1 + 1
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/03/30ساعت 12:54 توسط Magenta
یکشنبه 1389/03/30
يه جوري عشقو توصيف كرد كه زدم زير گريه.
مث آخر ِ فيلماي هندي.
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/03/30ساعت 0:20 توسط Magenta
جمعه 1389/03/28
آرزو هم چيزه خوبيه ها !
+ نوشته شده در جمعه 1389/03/28ساعت 0:14 توسط Magenta
پنجشنبه 1389/03/27
5 دقيقه اي طرحمو مي زنما ولي 40 دقيقه طول مي كشه كه با تيغ تميز كنم كثيف كاري هاشو.
يعني من تيغو يه ثانيه بكشم رو دستم همه كارام تموم ميشن يهويي.
چه حالي بده.
.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/03/27ساعت 18:55 توسط Magenta
چهارشنبه 1389/03/26
دلم يه كم از اون تنهايي هام ميخواد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/03/26ساعت 22:34 توسط Magenta
چهارشنبه 1389/03/26
و اما امروز به كاربرد مهم پيستوله در زندگي بشر پي بردم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/03/26ساعت 15:41 توسط Magenta
چهارشنبه 1389/03/26
تا يه چيزي ميگي، ميگن : مي فهمم، منم اين دورانو گذروندم.
چرت مي گن ها !
ديروز به يكي گفتم مي فهممش.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/03/26ساعت 1:21 توسط Magenta